قصه من و خوابهایم ...
خواب دیدم رتبه ۱۰ کنکور انسانی شدم . حالا تو خواب می دونم که من ۱۰ سال پیش این مرحله رو رد کردم . هی به خودم میگم حالا با این ۱۰ چی کار کنم ؟ قاطی کرده بودم واسه خودم .
بعدش خواب دیدم دانش آموز دبیرستانی ام . همه کتابامو جلد شیشه ای کشیده بودم . معلم اولین روز که اومد تو کلاس شروع کرد به حرف زدن بعدش اسم منو خوند گفت صفحه ۲۲ کتابو واکن و اصلا نمی گفت معلم چه درسیه و چه کتابی رو باید وا کنم . و من از تشخیص خودم داشتم دنبال کتاب می گشتم . حسابی حرصم گرفته بود .
از درس . مدرسه . کتاب . آموزش به این شیوه الان ایران که هیچ نتیجه ای به جز وقت تلف کردن نداره متنفرم .
طرف اومده وایساده روبروم میگه تو دکتری نمی خونی ؟ میگم نه اصلا . میگه واقعا ؟ میگم آره . میگه این همه زحمت کشیدی حیف نیست ؟ میگم تا همین جا هم اشتباه کردم . اون با تعجب نگاه می کنه و من ازونجا که ازین آدما زیاد دیدم دیگه تعجبی ندارم . فقط با لبخند نگاش می کنم . تو دلم می گم مگه بچه مدرسه ایم که اولش ابتدایی ، بعد راهنمایی ، بعدش هم باید دبیرستان رو بخونیم ؟هر کی میخواد بره دکترا بخونه بعدش هم پز بده . بببینم اصلا جون واسه پز دادن براش می مونه آیا ؟
همش مسخره بازی شده . اصلا کل مملکت مسخره بازی شده . تو دلمون ، تو مغزمون ، تو کل زندگیمون یه چیزایی داره عین ِ عین خوره وجودمونو ازمون می گیره . اون وقت ما به فکر پز ،آبرو و ..... ازین چیزای مزخرف جهان سومی هستیم . به جرات می گم تک تکمون از این وضعیت خسته شدیم ولی جرات تغییر نداریم یکیش خود من . میدونیم کار درست چیه ولی از ترس آدمای دور وبرمون راه غلط رو میریم . چرا ؟ مبادا با بقیه فرق داشته باشیم . مبادا با انگشت نشونمون بدن . یه جوری زندگی می کنیم انگار ۳ دوره وقت داریم زندگی کنیم . حالم به هم می خوره از این آدما و از این نوع زندگی . از همه این چیزا که حتی تو خواب هم واسم ترس میاره .