خبرت هست که بیروی تو ....
تقریبا یک سال میگذره از روزی که حرف دلت رو زدی و هم منو راحت کردی و هم خودتو .
ترجیح دادی حرف دلت رو به من بگی . منی که ۷ سال تمام بزرگترین دردم ٬درد ِ عشق تو بود و جز تو هیچ کس و هیچ چیز برام معنی نداشت . آدمای زیادی تو زندگیم حرفاشونو بهم گفتند ولی از مِن مِن کردنت ٬ از این که نمی تونستی راحت حرف بزنی ٬ از این که باید ریز ریز٬ بدون اینکه خودت بفهی و به غرورت لطمه ای بخوره یه کاری کنم که حرف بزنی٬معلوم شد که آ دمای زیادی نیستند که از درد دلت باخبرند .
نمی دونم چرا اون لحظه ها وقتی داشتی حرف می زدی شونه هام عین کوه شده بود . نمی دونم چه طور تونستم تحمل کنم . اون موقع به لحظه لحظه های خواستنم ٬ به خواهش بودنت ٬ به ۷ سال دویدنم و آخرش هیچ٬ به رنج بی ثمرم فکر نکردم . فقط به این فکر بودم که چه جوری میشه آرومت کرد . تا حالا این جوری ندیده بودمت . تا حالا به این فکر نکرده بودم که آدمی مثل تو هم می تونه این همه حرف نگفته تو این همه سال داشته باشه . واز همه بیشتر وقتی تو این یکسال به حرفایی که بهم گفتی فکر می کنم ٬ اصلا نمی تونم بفهمم چرا من ؟ تویی که به مرموز بودن مشهور بودی ٬ تویی که هیچ کس نتونسته هیچ وقت سر از کارت در بیاره چطوری راضی شدی که حرفت رو به من بزنی ؟
چرا من ؟
حتی یک لحظه به من ِ بعد از خودت فکر نکردی و هیچ وقت نفهمیدی و نخواهی فهمید که فقط یک ماه تمام برای هضم شنیده هام پیاده راه رفتم .