تبليغاتX
html> دفتر نقاشی

دفتر نقاشی

...اگه سبز باشی دیگه آتیش نمی گیری

 

تجربه ثابت کرده که اگه کسی به خاطر تنهایی اومد طرفت و تو کمکش کردی که از تنهایی در بیاد ؛آخرش

یه جوری بهت لگد می زنه که خودت کیف کنی

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:8 نويسنده |
 

۴۰ سال پیش داریوش گفت :

امروز ما امروز فریاد
فردای ما روز بزرگ میعاد

ولی اون روز هنوز نیومده .

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:54 نويسنده |
 

 

عقلِ دلم می گه میتونی بری ، اگه بری هیچ مشکلی پیش نمیاد

ولی دلِ عقلم میگه تا ابد باید بمونی

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 14:30 نويسنده |
 

دلم گرفته

از همه

از تو که نیستی

از خودم که بلد نیستم حرف بزنم و خودمو خالی کنم . اصلا یاد نگرفتم که گاهی میشه با حرف زدن حداقل یک کمی بهتر شد . فقط یاد گرفتم که هرچی تو دلمه با خودم نگه دارم . که یه وقتایی اصلا بلد نیستم حال خودمو خوب کنم . که هر کاری میکنم هیچ فرقی نمیکنه.

 از این زندگی که تکراری شده و یکنواخت . اصلا معلوم نیست چی میشه و کجای زندگیت وایسادی . یه وقتایی وقتی بد میاوردم واسم مهم بود خیلی مهم . ناراحت میشدم و تقلا می کردم و یه سوال تو ذهنم مدام تکرار میشد که چرا باید اینجوری شه ولی حالا فقط نگاه می کنم " همینه که هست" و یه وقتایی واسه اینکه دلم خوش بشه میگم میتونست از این بدتر هم بشه .

از این مملکت که هر روز بدتر و بدتر میشه

بیشتر از همه از خودم

خودم

خودم.....

 

+ تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:31 نويسنده |
 

 

۲۷ سال گذشت تا بفهمم شعور و شخصیت آدما هیـــــــــــــــــــــــچ ربطی به شغل و میزان تحصیلات نداره


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 14:1 نويسنده |
 

هوا گرمه

نور کمه

گشنمه

تشنمه

خوابم میاد

جزوه بد خطه

حجم کتاب زیاده

گردنم درد می کنه

سرو صدا زیاده

 

 

 

پس من تو طول ترم چه غلطی می کردم آخه ؟؟؟؟

+ تاريخ سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 15:33 نويسنده |
 

تقریبا یک سال میگذره از روزی که حرف دلت رو زدی و هم منو راحت کردی و هم خودتو .

ترجیح دادی حرف دلت رو به من بگی . منی که ۷ سال تمام بزرگترین دردم ٬درد ِ عشق تو بود و جز تو هیچ کس و هیچ چیز برام معنی نداشت . آدمای زیادی تو زندگیم حرفاشونو بهم گفتند ولی از مِن مِن کردنت ٬ از این که نمی تونستی راحت حرف بزنی ٬ از این که باید ریز ریز٬  بدون اینکه خودت بفهی و به غرورت لطمه ای بخوره یه کاری کنم که حرف بزنی٬معلوم شد که آ دمای زیادی نیستند که از درد دلت باخبرند .

نمی دونم چرا اون لحظه ها وقتی داشتی حرف می زدی شونه هام عین کوه شده بود . نمی دونم چه طور تونستم تحمل کنم . اون موقع به لحظه لحظه های خواستنم ٬ به خواهش بودنت ٬ به ۷ سال دویدنم و آخرش هیچ٬ به رنج بی ثمرم فکر نکردم . فقط به این فکر بودم که چه جوری میشه آرومت کرد . تا حالا این جوری ندیده بودمت . تا حالا به این فکر نکرده بودم که آدمی مثل تو هم می تونه این همه حرف نگفته تو این همه سال داشته باشه . واز همه بیشتر وقتی تو این یکسال به حرفایی که بهم گفتی فکر می کنم ٬ اصلا نمی تونم بفهمم چرا من ؟ تویی که به مرموز بودن مشهور بودی ٬ تویی که هیچ کس نتونسته هیچ وقت سر از کارت در بیاره چطوری راضی شدی که حرفت رو به من بزنی ؟

چرا من ؟

حتی یک لحظه به من ِ بعد از خودت فکر نکردی و هیچ وقت نفهمیدی و نخواهی فهمید که فقط  یک ماه تمام برای هضم شنیده هام پیاده راه رفتم .

+ تاريخ دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 11:48 نويسنده |
دیری است که با افتخار سر بالا می گیرم و از روزهای بی عشقی سخن می گویم که نه چشم های تو روزم را می پاید نه کس دیگر .

روزهایی که بی رنج است و خالی از قندهای مکرر .

نه چشم به راه تو ام که بیایی و با نگاهی حتی کوچک، لذت بی منتهایم ببخشی و نه منتظر هیچ کس دیگر .

مدتهاست که درد نبودنت کرختم نمی کند و حسرت آسمان چشمانت را نمی خورم .

حاضر بودم زندگیم بین یک پلک بر هم زدنت خلاصه شود و لحظه های بی تو بودن را نبینم .

حالا لحظه ها که هیچ روزها می آیند و می روند ؛ بی آسمان نگاهت و من مانده ام و آسمانی که نه ابری است  و نه آفتابی .

به هر جای این آسمان که نظاره می کنم هیچ رنگی نمی بینم که دلخوشم کند و من مدتهاست که زیر این آسمان بی رنگ و بی احساس گام بر می دارم .

حتی سر بالا نمی گیرم که آیا آسمانی هست ؟

راستش را بخواهی حتی جرات خواستن آسمان را هم ندارم .

 

+ تاريخ دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:12 نويسنده |

دیروز تولدت بود

یادت هست سالها پیش بهترین و قشنگ ترین روز سالم ٬ سالروز تولدت بود . به همه تبریک می گفتم و شادی تمام وجودم را فرا می گرفت .

یادت هست : از هر فرصتی که پیش می آمد برای دیدنت نمی گذشتم . هوای صحنت را دوست داشتم و وقتی می آمدم جز حرم جای دیگری نمی رفتم و تا می توانستم هوای بی نظیر حرمت را تنفس می کردم که نکند برای روزهای روزمرگی کم بر نداشته باشم .

یادت هست آخرین باری که آمدم ؟ با تمام پاکی و بچگی ام چیزی را از تو ٬  که می دانستم رد نمی کنی طلب کردم . نامعقول و غیر منطقی نبود ٬ تنها یک آگاهی ساده بود . با تمام اعتقادم و ایمانم آمده بودم . انتظار نداشتم جواب نگیرم .

می دانم اگر آن روز پاسخم را داده بودی دلم میشکست ولی راضی بودم . خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم با تمام رنجش و با تمام سختی هایش . ولی همین یک آگاهی ساده را از من دریغ کردی و من ماندم و ۲ سال خوش خیالی و بلا تکلیفی .

خودت می دانستی که آخرین حلقه ی این زنجیر بودی و خودت این آخرین حلقه ی اتصال را پاره کردی .

حالا روز تولدت دیگر هیچ احساسی ندارم و تمام تبریکات را از روی اجبار پاسخ می دهم .

هنوز هم گه گاه هر چند اندک هوایت را می کنم  ولی دلم راضی نمی شود .

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 14:0 نويسنده |

گفته بودم  از پسش بر نمیام . گفته بودم اولین باره که می خوام یه چنین کاری بکنم .

ولی ازون طرف اینقدر حسم قوی بود و سراسر وجودم رو فرا گرفته بود که فکر نمی کردم حالا حالاها دست از سرم برداره . فکر می کردم باید خیلی خیلی زحمت بکشم تا موریانه ی انتقام رو از کلبه ی دلم بیرون کنم . یه وقتایی هم با خودم فکر می کردم ؛ شاید اینقدر بمونه که بشه جزئی وجودم ، از طرفی هم می ترسیدم اگه خفه اش کنم مثل یه عقده همیشه باهام مونه . پس تصمیم گرفتم بهش جولان بدم . تصمیمم هم کاملا جدی بود .حتی این هشدار رو به نزدیکترین آدم به خودم دادم که از این به بعد هر شناختی که از من داشته بزاره کنار چون از این به بعد با یه آدم جدید طرفه . تصمیم برای عوض شدن کاملا جدی بود . ولی نتونستم . وقتی به اولین نفری رسیدم که خواست محبت تو چشاش بود عقب نشینی کردم . حالا اون حس یه گوشه از وجوم نشسته . نمی دونم کی قراره دوباره از جاش بلند شه و اذیتم کنه ولی بعید می دونم بخواد این اتفاق بیفته ...

خوشحالم ....

+ تاريخ یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 13:21 نويسنده |